تبلیغات
cinema - فـیلم شهر گناه


درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

فـیلم شهر گناه

نوشته شده توسط:azarakhsh
جمعه 19 مرداد 1386-12:08 ب.ظ

شهر گناه یکی از وفادارترین اقتباس های سینمایی است که تا کنون از یک داستان کمیک بوک (داستان مصور)، نوشته فرانک میلر صورت گرفته است.

در شهر گناه این حاکمیت و سایه شر و فضای نوآرگونه فیلم است که مانند زنجیری ا‌پیزودهای چهارگانه فیلم را به هم می پیوندد. آنچه که در این فیلم بیش از همه توجه راجلب می کند‌، طراحی صحنه و سبک اجرایی ویژه و منحصر به فرد فیلم است.

این سبک تصویری که بر اساس سبک داستانهای کمیک استریپ فرانک میلر(خالق مشهور این ژانر) و با الهام از فضای تصویری و گرافیکی بازی های کامپیوتری نسل جدید(خصوصا ماکس پینMax Pain) ساخته شده، اگرچه در نظر اول خیلی تصنعی و غیر واقعی جلوه می کند اما به تدریج در ذهن تماشاگر جا می افتد و برای او باورپذیر می شود.


 شهر گناه

کار گردانان: Quentin Tarantino وRobert Rodriguez وFrank Miller
نویسنده: Frank Miller
بازیگران:

Bruce Willis
Jessica Alba
Mickey Rourke
Benicio Del Toro
Clive Owen
Jaime King
Devon Aoki
Alexis Bledel
Powers Boothe
Cara D. Briggs

محصول: 2005 آمریکا
مدت زمان: 124 دقیقه
ژانر: Action / Crime / Drama / Thriller
گروه بندی سنی: R

نگاهی به فـیلم شهر گناه ساخته رابرت رودریگز


شهر گناه یکی از وفادارترین اقتباس های سینمایی است که تا کنون از یک داستان کمیک بوک (داستان مصور)، نوشته فرانک میلر صورت گرفته است.در شهر گناه این حاکمیت و سایه شر و فضای نوآرگونه فیلم است که مانند جیری ا‌پیزودهای چهارگانه فیلم را به هم می پیوندد. آنچه که در این فیلم بیش از همه توجه راجلب می کند‌، طراحی صحنه و سبک اجرایی ویژه و منحصر به فرد فیلم است.این سبک تصویری که بر اساس سبک داستانهای کمیک استریپ فرانک میلر(خالق مشهور این ژانر) و با الهام از فضای تصویری و گرافیکی بازی های کامپیوتری نسل جدید(خصوصا ماکس پینMax Pain) ساخته شده، اگرچه در نظر اول خیلی تصنعی و غیر واقعی جلوه می کند اما به تدریج در ذهن تماشاگر جا می افتد و برای او باورپذیر می شود.
تاکنون بسیاری از اقتباس هایی که بر اساس داستانهای مصور ساخته شده اند؛ از انتقال دقیق سبک تصویری و فضای گرافیکی این داستانهای مصور به فیلم تقریبا ناتوان بوده اند اما شهر گناه از این نظر بسیار موفق است. جز آدمها که بازیگران واقعی اند؛ همه چیز کامپیوتری و ساختگی و محصول ذهن خیال پرداز فرانک میلر و رابرت رودریگد؛ از ساختمانها و آسمانخراشها گرفته تا خیابان ها و کوچه های تنگ و باران خورده و کافه ها و بارهای شبانه.
فیلمبرداری سیاه و سفید با کنتراست بالا؛ با سبک متعارف، رنگارنگ و پرزرق و برق اقتباس های سینمایی دیگر از این نوع ادبی (کمیک بوکز) متفاوت است. در چنین متن سیاه و سفیدی است که ناگهان تلالو سرخ رنگ نور چراغ راهنمای اتومبیل ها یا پیراهن قرمز رنگ یک یا خون جاری بر صورت آدم های فیلم، برجستگی و درخشش خیره کننده ای می یابد.



داستان فیلم
داستان فیلم شهر گناه در شهری به نام Basin City می گذرد که Sin City در واقع مشتق این کلمه است.در نخستین اپیزود فیلم، هنگامی که بروس ویلیس را به هنگام رانندگی در جاده می بینیم از کنار تابلویی رد می شود که بر روی آن نوشته شده: Basin City. شهری پر از خشونت و نا آرامی و فساد و جنایت که در مرکز تمام فعالیت های تبهکارانه آن، پلیس فاسد شهر قرار دارد. در چنین شهری است که سه داستان مرتبط با هم شکل می گیرند. داستان اول مربوط به شخصیتی به نام هارتیگان است که نقش او را بروس ویلیس بازی می کند: پلیسی در آستانه بازنشستگی. او تنها قهرمان ناب و خالص شهر گناه است. در آغاز فیلم او با صدایی بم و گرفته به سبک فیلم های نوآر، راوی داستان است: "درست یک ساعت دیگه آخرین روز کار من تموم می شه و بازنشست می شم."


گفتاری که بیانگر سرخوردگی و ناامیدی کسی است که عمری را در "خون و اشک" خدمت کرده است و حال در آستانه بازنشستگی باید دختر یازده ساله ای به نام نانسی کالاهان را از چنگ پسر بچه باز و دیوانه یک سیاستمدار فاسد نجات دهد. او به دنبال شکایت سناتور فاسد به دان می افتد.
داستان دوم بر روی شخصیتی به نام مارو ( میکی رورک) متمرکز شده است. یک بزن بهادر بد قواره که معروف است هیچکس پشتش را به خاک نمالیده. او بعد از آنکه زن زیبایی که شب را با او سر کرده، در کنار او در رختخواب به قتل می رسد، در صدد انتقام برمی آید.


داستان سوم پیرامون عکاسی به نام دوایت ( کلایو اوون) دور می زند. او وظیفه اش محافظت و حمایت از بدکاره ای به نام گیل( روساریو داوسون) و دیگر دختر های شهر الد تاونOld Town در مقابل افراد شرور است. در این میان وقتی او پلیس بد نام و فاسدی به نام جکی بوی (بنیسیو دل تورو) را که یکی از فاسدترین پلیس های شهر است به قتل می رساند، به دردسر می افتد.



اپیزود چهارم، در واقع ادامه داستان اول است. بروس ویلیس پس از آزادی از زندان به باری شبانه می رود که نانسی کالاهان (همان دختر ۱۱ ساله) در آنجا می رقصد. پسر سناتور فاسد نیز در قالب موجودی مخوف و شیطانی به نام حرامزاده زرد دوباره ظاهر می شود و درصدد است که نانسی را از دست هارتیگان بیرون بیاورد.



فرانک میلر و داستان های مصور

وقتی فرانک میلر، نویسنده داستانهای کمیک استریپ و خالق اصلی شهر گناه (سین سیتی)، اولین کتاب از این سری را در اوایل دهه نود نوشت و طرح هایش را ترسیم کرد، به تمام قواعد آشنا و مرسوم و پذیرفته شده این ژانر پشت کرد و به دنیای رمان های جنایی عامه پسند نویسندگانی چون المور لئونارد و جیمز ال روی (نویسنده محرمانه لس آنجلس) قدم گذاشت. او خالق بسیاری از شخصیت های معروف کمیک بوکز مثل الکترا و روبو کاپ بود و فیلم های موفق و پرفروش بسیاری از روی آثار او تهیه شده است.

کتابهای میلر، عموما از فیلم ها و داستان های عامه پسند جنایی و نوآر ریشه می گیرد. میلر خود در این باره می گوید: "من با کتاب های جنایی بزرگ شدم: میکی اسپیلین، ریمون چندلر، جیم تامپسون و فیلم های نوآر ساموئل فولر، اورسون ولز و فریتز لانگ."

شهر تیره پر از جنایت که مردهای شرور و های فاسد و تبهکار در لباس های چرمی، در آن می لولند، همیشه برای فیلمسازان آمریکایی جذاب بوده است. اما میلر همه پیشنهادهای فیلمسازان را رد کرد تا اینکه رابرت رودریگز به سراغ او آمد. سماجت و اصرار رودریگز بود که میلر را متقاعد کرد که مواد تصویری اش برای سینما و پرده بزرگ عالی خواهد بود. رودریگز برای این کار یک نمونه کوتاه با سرمایه خود ساخت تا اعتماد میلر را جلب کند: "من می دانستم که چقدر راضی کردن و متقاعد کردن میلر سخت است... من می بایست به او نشان می دادم که مضمون کتاب او خوب از کار در می آید." و با همان فیلم کوتاه به میلر فهماند که می تواند روح داستانهای او را به سینما منتقل کند، بدون اینکه زیبایی دنیای سیاه و سفید آن را از بین ببرد.

رودریگز در این باره می گوید: "من نمی خواستم شهر گناه رابرت رودریگز را بسازم بلکه می خواستم شهر گناه فرانک میلر را بسازم. می دانستم که با تکنولوژی جدید و استفاده از نورپردازی، عکاسی و جلوه های بصری می توانیم آن را طوری بسازیم که دقیقا عین کتاب به نظر برسد."
 


میلر نیز به شدت تحت تاثیر ایده رودریگز مبنی برساختن فیلمی با آدم های واقعی در پس زمینه ای کامپیوتری قرار گرفت. به این ترتیب رابرت رودریگز، بازیگران فیلم را در برابر پرده سبز و پس زمینه کامپیوتری قرار داد و از طرح های داستان های کتاب میلر به عنوان استوری بورد استفاده کرد تا به شخصیت های سه داستان او یعنی: خداحافظی سخت، حرام زاده زرد و کشتن چاق گنده، جان بخشد.

با اینکه فیلم سه داستان مجزا را بیان می کند اما ساختار آن به گونه ای است که برخی شخصیت ها از داستانی به داستان دیگر وارد می شوند و یا قسمت هایی از اپیزود اول به شکل دیگر و از منظری دیگر در اپیزود های بعدی تکرار می شود. مارو، گلدی را در همان کافه ای ملاقات می کند که نانسی در آنجا می رقصد و بروس ویلیس پس از آزادی از دان وارد آنجا می شود. و یا اینکه داستان اپیزود اول نیمه تمام رها شده و در اپیزود آخر دوباره از سر گرفته می شود.
 


شهر گناه و فیلم نوآر

با اینکه فیلم رودریگز از نظر سبک تصویری و شیوه نورپردازی متاثر از فیلم های نوآر کلاسیک است و بسیاری از عناصر اصلی این ژانر مثل حضور سنگین و مسلط شب، خیابان های خیس باران خورده، استفاده از voice over، پلیس بد نام و فاسد، پلیس خوب، فاحشه و نابودگر و نیروی شر را دارد اما از نظر شیوه روایت، فرم اجرایی و ساختار سینمایی، یک نوآر مدرن (نئو نوآر) محسوب می شود و با الهام از ساختار فیلم های کوئنتین تارانتینو، خصوصا پالپ فیکشن ساخته شده است (تارانتینو قسمتی از اپیزود سوم فیلم را کارگردانی کرده و نامش به عنوان کارگردان مهمان در عنوان بندی آمده است).

فیلم های نوآر، کیفیتی شاعرانه و رمزآلود دارند. شخصیت های آن تودار، مرموز، کم حرف، پیچیده و خونسرد اند، اما شخصیت های شهر گناه، همانند همتاهای کارتونی شان، دو بعدی، سطحی و اغراق آمیزند.

آنها بارها تیر می خورند و از پا در نمی آیند و یا از ارتفاع های بلند می افتند اما نمی میرند. در این میان شخصیت هارتیگان با بازی درخشان بروس ویلیس استثنایی است. او امروز بیش از هر بازیگر دیگری، در نقش های نوآرگونه مناسب به نظر می رسد.

به علاوه، خشونت در فیلم های نوآر بیشتر پنهانی و درونی و محصول فضا سازی و شخصیت پردازی است تا زد و خورد های خونین و پر سر و صدا و قطع اعضای بدن و آدمخواری شخصیت های شرور( الایجا وود در شهر گناه، کاریکاتور مضحکی از هانیبال لکتر آدمخوار است) در حالی که شهر گناه پر از خشونت عریان و تکان دهنده است.

در نهایت اینکه در شهر گناه از ریتم نرم و آرام، موزون و شاعرانه فیلم های نوآر کلاسیک خبری نیست، بلکه روایت تکه تکه، منقطع و پرشتاب کتاب میلر، ریتم فیلم را نیز تعیین می کند.

پرویز جاهد- منتقد فیلم

جمعه ٣١ تیر ١٣٨۴

 

از سایت بی بی سی




اخیراً در سینمای هالیوود شاهد نوعی رجعت به دهه‌های 30 و 40 و بازگشت به سیاه بینی سوررئالیسم هستیم. هرچند این سبك اكنون به نوعی بینش و البته ژانر نوآر تبدیل شده اما به هر جهت خصوصیت و ویژگیهایی كه برای یك سبك خاص احراز شده افول نكرده است و كماكان دارای تعاریف خود می‌باشد. به نظر می‌رسد نوآر نامی جدید برای این سبك امتحان شده و بدبینانه است. دو نمونه از فیلمهای اخیر كه در چنین چارچوبی ساخته شدند «شهر تاریك» و «شهر گناه» هستند. این دو فیلم را در كنار هم مثال می‌زنم به این دلیل كه از نظر ساختار و فرم و استفاده درخور از تكنیك سینما در یك ردیف قرار دارند. شهر گناه البته بسیار سیاه‌تر، بدبینانه‌تر و البته حرفه‌ای‌تر پرداخت شده است. این فیلم خشن و بی‌پروا توسط سه فیلمساز كارگردانی شده؛ «فرانك میلر» كه نویسنده اثر نیز هست، «رابرت رودریگز» و «كوئنتین تارانتینو» كه استعدادش را پیشتر در «پالپ فیكشن» به نمایش گذاشته بود. این سومی به خصوص در نمایش صحنه‌های خشن و جریحه‌دار كننده هیچگونه پروا و ابایی ندارد.

اما شهر گناه درباره چیست؟ از نظر نماد شناسی چگونه می‌توان به آن پرداخت؟ حتی سطحی‌ترین مخاطب سینما وقتی با این فیلم روبرو می‌شود از خود می‌پرسد «فیلم چه چیزی برای گفتن داشت؟» به هر جهت این فیلم برای مخاطبین معمولی جذابیتهای درخوری دارد. نحوه فیلم برداری مدرن و اكشن‌های جذاب و خیره كننده گواه این گفته هستند اما آیا این همه چیز فیلم محسوب می‌شود؟ قطعاً چنین نیست. در زیر پوسته ماجراجویانه داستانهایی كه در فیلم روایت می‌شود چیز به خصوصی نهفته است. داستان سعی دارد انسان را با درنوردیدن پدیده‌ای غیر انسانی كه نامش «گناه» گذاشته شده به نقد بكشد. ریشه‌یابی و علت‌شناسی این پدیده از چند جهت درخور توجه است. فیلم بیان می‌دارد كه خلق انسان از دو جنس زن و مرد باعث شده كه اولین دستاورد بشری گناه باشد. هرجا كه زن و مردی با هم تلاقی می‌كنند گناه شكل می‌گیرد و انسان سیر نزولی به سمت غریزه پیدا می‌كند. با توجه به سكانس افتتاحیه، مرد و زنی را می‌بینیم كه در بالكن یك برج بر فراز شهر سیاه ایستاده‌اند و مرد درباره زن بودن و زن كامل بودن طرف مقابلش صحبت می‌كند اما او را به قتل می‌رساند و این پلان قتل بصورت سفید در زمینه سیاه نمایش داده می‌شود. این وقتی است كه جان از بدن خارج شده و امكان ارتكاب گناه از بین می‌رود. عنصر جنسیت چیزی است كه در روانشناسی فروید از آن یاد شده و سركوب غرایز نوعی بستر سازی برای تبدیل شده به ناهنجار روانی می‌گردد. جنسیت در این فیلم اولین استعاره از زمینه سازی انسان نبودن است.

فیلم به صورت اپیزودیك و داستان در داستان پرداخت شده است. چیزی كه تارانتینو قبلاً در پالپ فیكشن و بیل را بكش جلد اول و دوم آن را تجربه كرده است. سه داستان مجزا كه در یك كاباره به هم گره خورده‌اند؛ كاباره‌ای كه «نانسی» در آن می‌رقصد. او كه مظهر پاكی و صداقت است و این را به «هاتیگان» ثابت كرده اكنون به یك «زن» تبدیل شده است، زنی كه از بدن و غریزه خوب برای شهوترانی برخوردار است. دقت كنید به دیالوگ هاتیگان درباره نانسی:«او بزرگ شده. او اكنون بالغ شده است.» اشاره مستقیم او به بلوغ نشان از بستر اصلی فیلم دارد. زن بودن در مقابل مرد بودن و ایجاد كردن بستر لازم برای گناه و غریزه. فیلم نشان می‌دهد كه همین غریزه مادر سایر گناه‌ها نظیر دروغ، خشونت، زیاده‌خواهی، طمع و رذالت است. اپیزود مربوط به «گلدی» نشان دهنده این موضوع است.



زن در این فیلم می‌تواند نماد گناه باشد و هرجا كه زنی كشته می‌شود بیانگر تطهیر است اما از طرفی هم یك طرفه قضاوت نشده و تعالی همین زن گوشزد شده است. توجه كنید كه در چند جای فیلم از «میهو» به عنوان یك فرشته یاد می‌شود. نانسی باكره‌ای است كه جز وفاداری چیزی نمی‌داند و سربسته‌تر از همه چیز این كه زن، می‌تواند مادر باشد. در چند جای فیلم به كلمه مادر اشاره می‌شود. «آیلین» همسر هاتیگان او را رها كرده تا بتواند مجدداً ازدواج كند و صاحب فرزند بشود و در واقع مادر بودن را تجربه كند. فیلم به صورت سیاه و سفید تصویربرداری شده اما برخی از عناصر رنگی هستند. هرجا كه احتمال وقوع گناهی هست رنگ وارد عمل می‌شود تا آن را غنی‌تر جلوه بدهد. تخت‌خواب و موهای گلدی، لباس زن ابتدای فیلم و فرزند سناتور با رنگهای تندی چون نارنجی، زرد و قرمز نشان داده می‌شوند. به نظر می‌رسد كنتراست بالای فیلم و سیاه و سفید بودن فضای داستان و عدم حضور روز در همه صحنه‌ها نشان دهنده سیاهی تحمیلی دنیای انسانهاست و رنگهای متمایل به قرمز همگی نماد میل به گناه هستند.



هاتیگان بعد از اینكه در انتهای فیلم به رورك دست می‌یابد آلت تناسلی ذكور او را از بیخ می‌كند و با این كار تمام دغدغه داستان بیرون می‌ریزد:«اگر سكس نباشد گناهی هم نیست.» دقت كنید كه در چند جای فیلم مستقیماً به آلت تناسلی مردانه آدمهای فیلم شلیك می‌شود.

 

فیلم دارای بار روانی زیادی است ولی از انسجام داستانی و روایی شایسته‌ای برخوردار است. ارتباط با داستانها ساده است اما مكاشفت آنها پیچیده به نظر می‌رسد. فیلم همچون سوررئالهای دیگر، هیچ راه حلی ارائه نمی‌كند و تنها نكبت زندگی كاملاً غریزی و ددمنشانه را به تصویر می‌كشد. یكی از نمادهای تكراری مسئله تیغ ریش‌تراشی و چشم زن است. چیزی كه در فیلم «سگ اندلوسی» اثر لوئیس بونوئل به كار گرفته شده بود؛ شاید تارانتینو و میلر قصد داشته‌اند ضمن حكم دادن به اینكه با چه فیلمی روبرو هستیم به نوعی ارادت خود را به بونوئل پیش‌كسوت نشان بدهند. شهر گناه اولین فیلم سیاه درباره انسان و امیالش نیست و قطعاً آخرین هم نخواهد بود اما یكی از مهمترین آثار نوآر و یا به تعبیری سوررئال مدرن است.

برگرفته از وبلاگ دلنمک


 

گفت وگو با رابرت رودریگز ،كارگردان فیلم شهر گناه:
رابرت رودریگز كارگردان آثارى چون دسپرادو، ال ماریاچى و از بام تا شام ، پس از ساختن سه گانه بچه هاى جاسوس براى استودیوى میراماكس ، بار دیگر به دنیاى خشونت بى حد و حصر بازگشت و این بار اقتباس از كتابهاى كمیك فرانك میلر تحت عنوان شهر گناه را انتخاب كرده است و البته فرانك میلر نیز در نگارش فیلمنامه و همچنین كارگردانى دستیار او بوده است و كوئنتین تارانتینو دوست و همكار رودریگز نیز به عنوان كارگردان میهمان یك سكانس را كارگردانى كرده است .
فیلم رودریگز به شدت تحت تأثیر قصه هاى عامه پسند تارانتینو است و از سه داستان موازى تشكیل شده كه در آن هنرپیشگانى چون بروس ویلیس، كلیوا وون، میكى رورك و جسیكا آلبا حضور دارند . نكته مهم در مورد این فیلم كناره گیرى رودریگز از انجمن كارگردانان آمریكا (DGA) به دلیل اصرار براى حضور فرانك میلر در مقام كارگردان دوم فیلم است چون طبق قوانین این انجمن دو نفر نمى توانند كارگردان یك فیلم باشند . در این گفت وگو رابرت رودریگز توضیحات بیشترى در مرد این فیلم و نحوه انتخاب بازیگران دارد:
این پروژه چگونه شكل گرفت و آیا شما از ابتدا از علاقه مندان این كتاب كمیك بودید؟
من از علاقه مندان این سرى كتاب كمیك بودم و از سال ۱۹۹۲ به طور مرتب شماره هاى آن را خریدارى مى كردم و معتقد بودم كه بایستى یك فیلم نوآر بر اساس داستان كلى ساخته شود ولى امكان آن تا چند سال قبل پیش نیامد . من با ساخت سرى فیلمهاى بچه هاى جاسوس در موقعیت خوبى بودم و به خودم گفتم كه حالا زمان ساخت این فیلم فرا رسیده است . اما هرچه به شماره هاى مختلف نگاه مى كردم بیشتر مطمئن مى شدم كه احتیاجى به نگارش فیلمنامه اقتباسى نیست و قصه به قدرى داراى قدرت بصرى است كه مى توان آن را به همان شكل به روى پرده سینما منتقل كرد . اگر من مى خواستم آن را به فیلمنامه نویسى بسپارم، او قطعاً تغییراتى در آن مى داد ولى من مى خواستم آن را دقیقاً به همان شكلى كه بوده فیلمبردارى كنم بنابراین از همان ابتدا حضور یك فیلمنامه نویس منتفى شد .


زمانى كه فرانك میلر این سرى كتابهاى كمیك را مى نوشت فارغ از نگرانى هاى معمول در مورد اقتباس سینمایى از آنها بود و تمامى شخصیت ها و فضاى شهر را به شكلى طراحى كرد كه كسى تا به حال ندیده بود.
اما من واقعاً به این داستان ها و فضاى آنها علاقه مند بودم و از طرفى همیشه دوست داشتم یك فیلم نوآر در كارنامه ام داشته باشم. تماشاى اتفاقاتى كه هرگز در دنیاى واقعى نمى بینید، دیدن افرادى كه در زندگى واقعى هرگز با آنها برخورد نمى كنید همیشه وسوسه كننده است چون مى تواند تجلى رویاهاى شما باشد هر چند كه این رویاها تیره ترین بخش زندگى باشند . شهر گناه شاید پردردسرترین فیلم من بود ، گرچه در ابتدا تصور مى كردم ساده ترین آنها خواهد بود چون فقط قصد كپى كردن فیلم را داشتیم.
همكارى شما با فرانك میلر چگونه بود؟
من از همان ابتدا مى خواستم فرانك بیش از آنكه نویسنده یا تهیه كننده فیلم باشد كارگردان این فیلم باشد چون در غیر این صورت باید گوشه اى مى نشست و هر از چند گاهى یك لیوان قهوه و یا یك ساندویچ مى خورد و حضور او در سر صحنه نمى توانست پر رنگ تر از این باشد . اما اگر او كارگردان بود همه به نظرات او احترام مى گذاشتند و از طرفى من نمى خواستم این فیلم فقط به نام من تمام شود و مایل بودم او تا حد امكان همان ایده هایى را كه در داستانهایش داشته به فیلم منتقل كند .
فرانك شخصیت ها را به خوبى مى شناخت چون سالها با آن زندگى كرده بود و از این رو به خوبى با هنرپیشه ها ارتباط برقرار مى كرد و آنها را در سكانس هاى مختلف راهنمایى مى كرد .


درمورد انتخاب هنرپیشه ها آیا اشخاصى بودند كه موفق نشدید نظرشان را براى بازى در این فیلم جلب كنید ؟
وقتى كه شما هنرپیشه اى را براى فیلم انتخاب كردید و با او كار را به نتیجه رساندید نمى توانید به عقب برگردید و كار را با هنرپیشه دیگرى در ذهنتان مرور كنید چون این هنرپیشه حالا شخصیت فیلم شماست و مرور ایده هاى اولیه بدون او امكان پذیر نیست . البته من براى نقشى كه بنیچیو دل تورو در فیلم دارد ، جانى دپ را در ابتدا در نظر گرفته بودم و او هم با بازى در این فیلم موافق بود ولى او در اروپا سر صحنه فیلم دیگرى بود و نمى توانست در فیلم باشد ولى وقتى دل تورو را با موهاى بلندش در مراسم اسكار دیدم با خودم گفتم او حتماً مى تواند جكى بوى (نام شخصیت دل تورو) باشد و وقتى از حضور جانى دپ قطع امید كردم ، با دل تورو تماس گرفتم و او هم پیشنهاد مرا پذیرفت.
آیا براى دى وى دى این فیلم برنامه مجزایى در نظر دارید؟
من تمامى صحنه هاى مربوط به سه داستان را فیلمبردارى كردم تا مطمئن شوم كه هیچ صحنه اى را از دست نمى دهم و دى وى دى این فیلم نیز شامل دو دیسك خواهد بود كه در دیسك دوم هر یك از اپیزودها از دیگرى مجزا خواهد بود تا بتواند تجربه مطالعه هر كدام از داستان ها را به تنهایى به تماشاگر بدهد درست مثل اینكه او یكى از كتاب ها را برداشته و از ابتدا تا به انتها خوانده است .

---------------------------


حتى ضعف سه فیلم غیر قابل تحمل «بچه هاى جاسوس» هم نمى تواند اعتبار هنرى و تجارى فراوانى كه رابرت رودریگز با ساخت آثارى مثل «دسپرادو» و «از شام تا بام» كسب كرده را از بین ببرد. او هنوز هم مى تواند تصمیم به ساخت فیلمى متفاوت و مهم بگیرد و فوجى از ستاره هاى هالیوود را براى این منظور بسیج كند. اما براى اینكه بدانیم رودریگز این بار چه كار نامتعارفى كرده، اول باید فرانك میلر را بشناسیم.
میلر یكى از معروف ترین خالقان كمیك استریپ در دهه هفتاد و هشتاد است. او مدت زیادى نویسنده و نقاش «بى باك» Daredevil بوده و بر اساس یكى از شخصیت هاى این داستان ها، دو كتاب «الكترا» را هم نوشته كه هر دو شخصیت طى سال هاى اخیر بر پرده سینما هم جان گرفته اند. او همچنین بر مبناى یكى از شخصیت هاى «X-Men» به نام والوورین (همان كه در نسخه سینمایى، هیو جكمن نقشش را ایفا مى كند) چند داستان نوشته است. چند كتاب بسیار تحسین شده بتمن در دهه هشتاد و نود اثر میلر بوده و شخصیت روبوكاپ هم توسط او خلق شده است. ویژگى آثار میلر فضاى تیره و داستان هاى تلخ آنهاست كه به گفته خودش تحت تأثیر نویسندگان نوآرى مثل میكى اسپیلن، ریموند چندلر و دشیل همت است. نكته جالب اینكه فرانك میلر هم براى دى سى كامیكز نوشته و هم براى مارول كامیكز.


میلر در سال ۱۹۹۰ و ۱۹۹۳ در نوشتن فیلمنامه «روبوكاپ ۲» و «روبوكاپ ۳» همكارى داشت و ناراضى بودنش از همكارى با هالیوود باعث شد تصمیم بگیرد دیگر حقوق سینمایى هیچ یك از آثارش را واگذار نكند. اما در این میان رابرت رودریگز به مجموعه اى به نام «شهر گناه» علاقه مند شده بود كه توسط میلر خلق شده و تمام كتاب هاى آن هم توسط خود او نوشته و نقاشى شده است. رودریگز در سال ۲۰۰۴ یكى از داستان هاى این مجموعه به نام «همیشه حق با مشترى است» را به صورت مخفیانه با بازى جاش هارتنت و مارلى شلتان، در قالب یك فیلم كوتاه آزمایشى فیلمبردارى كرد و نسخه نهایى را با این یادداشت براى فرانك میلر فرستاد: «اگر از این خوشت آمد، افتتاحیه فیلم اصلى مى شود. اگر نه هم كه فیلم كوتاه خودت را دارى كه به دوستانت نشان بدهى». بعد از اینكه میلر با ساخت فیلم موافقت كرد، رودریگز براى راضى كردن بازیگرها به حضور در آن، این فیلم كوتاه را به عنوان نمونه به آنها نشان مى داد و در نتیجه ستارگان زیادى با كمال میل بازى در آن را پذیرفتند. به این ترتیب «شهر گناه» با حضور بروس ویلیس، میكى رورك، جیسكا البا، كلایو آون، نیك استال، الایجا وود، روزاریو داوسن، مایكل كلارك دانكن، بریتنى مورفى، بنیسیو دل تورو و مایكل مدسن، پر ستاره ترین فیلم ۲۰۰۵ است.
اما كار تازه و بى سابقه رودریگز در این فیلم این است كه با توجه به غناى تصویرى آثار فرانك میلر در قاب بندى و نحوه روایت، تصمیم گرفت دكوپاژش را عیناً مثل كتاب انجام بدهد و دقیقاً از نماهاى آن استفاده كند. به همین خاطر هم اصرار داشت نام میلر هم در كنار نام او به عنوان یكى از كارگردان هاى فیلم بیاید. وقتى كه انجمن كارگردانان ایالات متحده اجازه استفاده از نام میلر را به عنوان كارگردان نداد، رودریگز از عضویت در انجمن استعفا داد تا با خیال راحت اسم میلر را هم بیاورد.

 


البته كوئنتین تارانتینو هم كارگردانى یك سكانس از فیلم را به عهده داشته است. بعد از اینكه رودریگز براى «بیل را بكش ۲» موسیقى متن ساخت و در مقابل آن یك دلار دستمزد گرفت (!)، تارانتینو هم قول داد كه در ازاى یك دلار دستمزد، كارگردانى بخشى از «شهر گناه» را انجام بدهد. بخصوص كه او همیشه كنجكاو بود كه فیلمبردارى دیجیتال را امتحان كند و این فیلم فرصت خوبى براى این كار بود. به این ترتیب یك روز كه رودریگز نمى توانست سر صحنه برود، تارانتینو جاى او را گرفت و بخشى از فیلم توسط او كارگردانى شده است.
نكته دیگر اینكه «شهر گناه» هم درست مثل «كاپیتان اسكاى و دنیاى فردا» تماماً در برابر پرده سبز رنگ فیلمبردارى شده و همه پس زمینه ها بعداً توسط كامپیوتر ایجاد شده اند. هدف رودریگز از این كار خلق دقیق تر و ساده تر ویژگى هاى تصویرى كمیك استریپ «شهر گناه» بوده است. همچنین در فیلم هم درست مثل كمیك استریپ ها، بیشتر نماها سیاه و سفید بوده و به ندرت از رنگ استفاده شده است. اگر هنوز به خلاقیت و متفاوت بودن رودریگز ایمان نیاورده اید، این را هم بدانید كه او چنین فیلمى - كه قاعدتاً باید بیش از صد میلیون دلار خرج داشته باشد - را با چهل میلیون دلار ساخته است.
كمیك استریپ هاى «شهر گناه» شامل داستان هایى تیره و تار با فضا و شخصیت هاى نوآر است كه همه در شهرى مى گذرند كه فساد حتى نیروهاى پلیس را هم در برگرفته است و معدود آدمهاى خوب این شهر باید با این فساد مبارزه كنند. رودریگز فیلمنامه اش را بر مبناى سه داستان از این مجموعه به نام هاى «شهر گناه» (اولین داستان مجموعه)، «خوشگله لباس زرد پوشید» و «آن حرامزاده زرد» نوشته و فیلم كوتاه اولیه هم افتتاحیة آن است. شخصیت مركزى این داستان ها یك مبارز خیابانى به نام مارو (میكى رورك) است كه به دنبال پیدا كردن قاتلان یك دختر و گرفتن انتقام او، شهر را زیر پا مى گذارد. ابتدا قرار بود داستان «رفتن به جهنم و بازگشت از آن» هم در این فیلم باشد و نقش شخصیت اصلى آن را هم جانى دپ ایفا كند كه در «روزى روزگارى در مكزیك» هم با رودریگز همكارى كرده است. اما این داستان از فیلم حذف شد و احتمال دارد اگر رودریگز تصمیم به ساخت دنباله «شهر گناه» بگیرد و به سراغ آن برود.
«شهر گناه» در نخستین هفتة نمایش با فروش بیش از بیست و نه میلیون دلار در صدر جدول پرفروش ها قرار گرفته و این موفقیت امید به ساخت دنباله هاى آن را زیاد مى كند. باید دید رودریگز و میلر چه تصمیمى مى گیرند.

(افشین ابراهیمى)

از سایت روزنامه ایران


 

شهر گناه نه یک تجربه در ژانرهای سینمایی تجربه شده که خود ژانر جدیدی در سینماست . تصویرهای درخشان خیره کننده و اکسپرسیونیستی این فیلم به همراه فضای نوار منحصر به فرد آن ، مجموعه کاملی را برای رسیدن به اوج سرخوشی بصری تماشاگر فراهم کرده است . شهر گناه متروپولیسی است آخرالزمانی که در آن میل و اشتیاق بشری در زیر سایه های گوتیک فضا و معماریش خفه شده است .
شهر گناه بر اساس رمان مصوری از فرانک میلر ساخته شده است .رابرت رودریگوئز و خود فرانک میلر هم این فیلم را کارگردانی کرده اند ( البته با حضور کوئنتین تارانتینو به عنوان کارگردان میهمان ). در شهر گناه ما سه روایت موازی ( و نه همزمان ) رو به رو می شویم . روایتهایی که به شکل کاملا فرمی در چد نقطه خاص از داستان به هم می رسند و بعد دوباره واگرا می شوند . اما چیزی که تمام این روایتها را گرد هم می آورد و به آنها شکلی یکسان می بخشد معماری اکسپرسیونیستی این شهر است . شاید شهر گناه را بتوان بیشتر از هر فیلم دیگری به فیلم داستانهای عامه پسند شبیه دانست . با این تفاوت که این داستان عامه پسند در فضای گوتیک متروپولیسی رو به زوال تصویر شده . و از طرفی هم فیلم به جای پرداختن به روایت و پیچیده سازی آن عمده تلاشش را بر روی ایجاد فرم بصری متهورانه ای متمرکز کرده است . تهوری تکنیکی که تک تک سکانسهای این فیلم را به تابلوهایی اکسپرسیونیستی تبدیل کرده است ( کافی است که فیلم را در هر جایی که خواستید نگه دارید و بعد از روی صحنه اتفاقی انتخاب شده چند تا عکس بگیرید . انگار که همه چیز را نقاشی کرده اند ).


البته تمام سه روایت این فیلم از قدرت یکسانی برخوردار نیستند . به نظر من بخش دوم این فیلم ( که به نحوی می توان آن را رابطی برای دوبخش دیگر در نظر گرفت ) قدرتمند ترین بخش فیلم است . بازی در خشان و خیره کننده میکی رورک در نقش مارو (Marv) به یادماندنی است . مارو نیمه انسان - نیمه حیوانی است که دستها و پاهای قاتل آدمخوار و خونسرد دلبرش را اره می کند . شاید داستان این بخش را بتوان داستان دیو و دلبری دانست که دلبر فاحشه در همان ابتدای کار طعمه قاتلی دیوانه و نیمه مذهبی ( با بازی الیجا وود ) می شود . مارو اعاده حیثیتی است برای حرفه بازیگری میکی رورک . نقشی که مطمئنا تا مدتها در ذهن تماشاچیان رورک خواهد ماند . مارو گوژ پشت نتردامی است که در زیر سایه های خرد کننده این متروپولیس به دنبال قاتل اسمرالدای فاحشه اش می گردد( ارجاعات مشخص فیلم به رابطه بین کلیسا و قاتل معشوقه مارو این گمان را تقویت می کند ). البته بازیهای زیبای بروس ویلیس و بنیسیو دل تورو را هم نمی توان فراموش کرد . شهر گناه مطمئنا تجربه ای است نو در لذت بصری سینما و همان طور که در اول این نوشته هم گفتم این فیلم را می توان ژانر جدیدی در عرصه فرم بصری به حساب آورد . شهر گناه تجربه ای است خلاقانه و موفق در برگرداندن رمانی مصور به کدهای تصویری سینما.

وب نوشته های پیمان اسماعیلی


 

فیلم جالبی است ، یه تصویر واقعی از دنیایی كه توشیم مهم نیست شهر گناه كجاست . مهم اینه كه سیاهه این یعنی درست همون رنگی كه اطراف ماست رنگی كه هممون به نوعی باهاش زندگی می كنیم . تو دنیای ما انقدر ارزش ها بی ارزش شدن كه بیننده حاضر به پذیرش فاسد ترین و پست ترین قشر جامعه یعنی قاتل و روسپی به عنوان قهرمانان فیلم می شه ، همون طوری كه در شهر گناه نشون داده شده حتی مردانی كه عنوان مردان خدا رو به دوش می كشن هم قابل اعتماد نیستن.با دیدن شهر گناه به خوبی می توان اون بوی گندی رو كه ما هر روز صبح با بیدار شدنمان مجبوریم تا آخر شب تحمل كنیم رو استنشاق كرد . تو شهر گناه انقدر درد هست كه كسی كه تونسته دوام بیاره به خوبی طاقت تحمل چند تا گلوله و زخم رو داره. روایت فیلم برای كسانی كه عادت به دیدن فیلمای كاملا منطقی با یه آغاز و پایان كلیشه ای به همراه سكانس های فرمایشی كردن غیر قابل درك و احمقانه است . اما ما همیشه در عالم هنر احتیاج به یه سنت شكنی داریم ، همون طوری كه روایت ناتورالیسمی امیل زولا در اواخر قرن نوزدهم برای جامع بورژوایی اون روز فرانسه غیر قابل پذیرش و توهین آمیز بود. شهر گناه هم برای قشریی از بینندگان امروزی غیر قابل پذیرش و احمقانه است .
شهر گناه فیلمی كه توش آدم كشتن موجهه ،فیلمی كه توش بیننده با یه آدم كش احساس هم دردی میكنه مهم این نیست كه اون كی بوده مهم اینه كه از جایی وارد زندگیش می شیم كه بالاخره عشق خودش رو پیدا كرده و عواطف انسانی درونش در حال شكل گیری است. این كه اون زن كیه یا چه كاره یا حتی دلیلش برای نزدیك شدن به اون قاتل چیه اهمیت نداره چیزی كه مهمه اینه كه یه قاتل بالفطره هوس باز برای یه بار تو زندگیش حس میكنه كه واقعا عاشق شده و كسی رو پیدا كرده كه حتی حاضره به خاطرش بمیره چون فكر می كنه برای اولین بار تو زندگیش واقعا به درد یكی می خوره.
تو شهر گناه یا همون دنیای امروزی ما افراد پلیس فاسدن نه تنها فساد مالی كه حتی به پست ترین درجه فساد می رسن این فساد نه تنها شامل یك نفر خاص از افراد پلیسه بلكه به نوعی همه گیره .
تو شهر گناه داشتن رابطه جنسی با زن های فاسد تقبیح نشده چون اصلا ما تو این جامعه هیچ زوج یا خانواده ای نمی بینیم (البته بگذریم از اون مادر و دختر كذایی كه مادر رو اصلا نمی بینیم).
تو شهر گناه عشق پاك هم دیده میشه و اون عشق هارتیگان (یكی از معدود پلیسهای سالم) به نانسی كه به واسطه نجات نانسی در بچگی و نامه هایی كه برای نانسی برای هشت سال به اون می نویسه است.

---------------------------

اگر تنها یک صفحه از کمیک بوک های sin City اثر فرانک میلر را دیده باشید متوجه می شوید که رودریگز تنها کاری که کرده این است که داستان های این کمیک را دقیق به فیلم تبدیل کند.در واقع این فیلمی بر اساس یک کمیک بوک نیست.بلکه خود کمیک بوک است که جان گرفته و حرکت می کند(یك مدل خیالی و تخیلی برای كمیك بوك های آینده!!!).دکوپاژ و دیالوگ ها بدون هیچ تغییری نسبت به اصل کتاب در فیلم دیده می شوند.در واقع این فیلم فقط نام رودریگز را یدک می کشد و همه چیز کار فرانک میلر است.
کمیک بوک های sin city از سال 91 چاپ شدند که شامل 6 سری بلند و چند داستان کوتاهند.در فیلم از 3 داستان آن به نام های a hard goodbye ، That yellow bastard ، the big fat kill استفاده شده که اتفاقا 3 داستان ضعیف از این مجموعه هستند و فیلم شماره 2 به مراتب از این فیلم بهتر خواهد بود.
(به خصوص داستان A dame to kill for. )

به اعتقاد من رودریگز زیادی به اصل وفادار بوده . عجیب به نظر می رسد که کارگردانی که خود صاحب سبک و خلاقیت است ،این چنین کپی برابر اصل بسازد!

---------------------------

از لحاظ بصری مبتكرانه ترین فیلم اقتباسی از یك كمیك بوك است.در حالی كه كارگردانان دیگری هم پیش از این تلاش كرده اند كه از لحاظ ظاهری و احساسی به منابع مرجعشان وفادار بمانند ولی رابرت رودریگز با استفاده از نوشته های تصویری فرانك میلر به عنوان استوری بورد و قوطه وری تماشاگر تا گردن در جریانات خلوتگاه شرارت یك گام جلوتر نهاده است.گم شدن در شهر گناه بسیار راحت است به خاطر اینكه در هر گوشه و كناری موضوع و چیزی برای ارزیابی به چشم میخورد.شخصیت های جسور وخشن,داستان قرص و محكم و بیش از همه عوامل بصری مبهوت كننده و شگفت اانگیز است.
شهر گناه مملو از رنگ های چشمك زن است,قرمزی یك لباس,آبی و سبزی چشمان یك نفر,رنگ نارنجی اتش,زردی پوست اشخاص و خون به مقدار زیاد.اما این موارد نمی تواند توجیه كننده این موضوع باشد كه شهرگناه از كلیشه قدیمی سیاه وسفید و همه جا رنگ قرمز استفاده كرده است.
با فیلمی از این نوع كه سبك از محتوا برتری گرفته,به راحتی می توان چیزی ارائه داد كه بیشتر چسم ها را معطوف خود كند تا ذهن,اما خوشبختانه فیلم در این دام نیفتاده است.رودریگز و میلر مجموعه ای غیر متعارف از قهرمانان و ضدقهرمانان به یادماندنی را به ما هدیه می دهند و اطمینان حاصل می كنند هر سه اپیزود اصلی فیلم جذاب ,سرگرم كننده و دارای ضرب آهنگی نتد باشند.در اینجا كمی از ردپاهای داستان عامه پسند تارانتینو به چشم می خورد. هر دو فیلم امروزی هستند و حسی از اكتشاف در انها وجود دارد.به جز فیلمبرداری سیاه وسفید,شهر گناه مملو از چیز هایست كه آن را به عنوان فیلم نوآر امروزی معرفی می كند.فیلم خارج از زمان و در دنیایی قرار گرفته كه عناصری از هر دهه قرن اخیر به نوعی در آن به چشم می خورند.
شهر گناه صفی شكوهمند از بازیگران با استعداد منجمله چند نام خوش آتیه به در هالیوود و چند ستاره مطرح در خود جای داده است.كمتر فیلمی با چنین بازیگران قدرتمندی می تواند استفاده مناسبی از بازیگرانش ببرد.اما این فیلم به موقع از تك تك این ستاره ها بهره می برد و تماشاگر را مجبور می كند به جای توجه به اسم و رسم بازیگران,به تماشای شخصیت هایی كه ایفا كرده اند,بنشیند.به عنوان مثال الیجا وود رامی بینیم به فكر فرودو بگینز ارباب حلقه ها نمی افتیم و یا بوریس ویلیس یاداور جان مك كلی جان سخت ها نیست.

از سایت سینمایی فکسون


 

هرکاری بکنم نمی‌توانم ذوق‌زدگی‌ام را از دیدن Sin City پنهان کنم. راستش را بخواهید کم پیش می‌آید که این همه خلاقیت و جسارت در کنار هم قرار بگیرد و نتیجه‌ی چنین درخشانی داشته باشد، احتمالا در هر نسل تنها یکی دو فیلم این شکلی بشود پیدا کرد.

Sin City اصلا شبیه به هیچ‌یک از دیگر فیلم‌هایی که براساس کامیک‌بوک‌ها ساخته شده‌اند، نیست و شما به‌عنوان تماشاگر در تمام طول فیلم احساس می‌کنید که در حال خواندن و ورق زدن یک کامیک‌بوک جذاب هستید. این احساس بیش از هرچیز مدیون فضاسازی‌ها و قاب‌بندی‌های نامتعارف فیلم، نورپردازی‌های عجیب و غریبش، کلوزآپ‌های متعددش، جسارت کارگردان‌هایش و استوری‌برد ـ فیلم‌نامه ـ آن است. از طرف دیگر تمهیدهایی هم که در روایت داستان انجام گرفته مثل شنیدن فکر کردن آدم‌های داستان که نقش بالون‌های توضیحی بالای فریم‌ها در کامیک‌بوک را دارند و یا تغییر زاویه‌ی دید در فیلم و همین‌طور شخصیت‌های فرعی جذاب ـ که انگار بی‌هیچ تغییری از کتاب وارد فیلم شده‌اند ـ باعث می‌شوند Sin City کاملا پلی میان دنیای کامیک‌بوک‌ها و سینما باشد بدون اینکه به هرکدام از آنها خیانت کند.
درواقع به‌نظرم مهم‌ترین کاری که رودریگوئز و میلر کرده‌اند نه جسارت‌شان در خلق چنین فضاهایی بر روی پرده که هوشمندی‌شان در حرکت بر روی مرز باریک کامیک‌بوک و سینماست که اگر لحظه‌ای از آن غفلت می‌کردند Sin City یا به یک فیلم غیرقابل دیدن بدل می‌شد که ربطی به سینما ندارد و یا به اثری معمولی و تجاری در کنار اسپایدرمن و هالک.

از سایت Full Metal Jacket


دیالوگ و منولوگ های جالب فیلم

در ابتدای فیلم هارتیگان، نانسی 11 ساله را از دست پسر خلافکار سناتور نجات می دهد. همینطور در آخر فیلم هارتیگان خودکشی می کند تا سناتور مزاحم نانسی 19 ساله نشود. هارتیگان به خودش می گوید:

An old man dies, a young woman lives.Fair trade

یک مرد پیر میمیره، یک دختر جوون زنده میمونه. معامله منصفانه

 

مارو در خانه وکیل وثیقه ای خود است و در مورد احتمال زندان رفتن و درگیری با پلیس ها صحبت می کند. مارو می گوید:

Hell's waking up every goddamn day and not even knowing why you're here

جهنم اینه که هر روز از خواب لعنتی بیدار شی و حتی ندونی چرا زنده ای

 

مارو با دو نفر از آدم کش ها روبرو می شود. مارو می گوید:

I love hit man,No matter what you do to them, you don't feel bad.

آدم کش ها رو دوست دارم. با اونا هرکاری کنی احساساتت جریحه دار نمی شه

 

میهو با تیر و کمان یکی از افراد شرور را از پشت می زند. فرد شرور أر حالیکه تیر از در وسط شکش گیر کرده به اعضا گروه خود می گوید:

Will you look at that?It's right through me,guys,look

میشه یه نگاهی بهش بکنبن؟ این درست از وسط من رد شده. بچه ها.. نگاه کنین

 


چند نمونه از روش ساخت فیلم و استفاده از پرده سبز

 

 

 

 

 

 



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 2 شهریور 1386 06:08 ق.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.