تبلیغات
cinema - کندو، ترانه ی مرگ


درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

کندو، ترانه ی مرگ

نوشته شده توسط:azarakhsh
پنجشنبه 7 شهریور 1387-07:08 ق.ظ

زنده یاد فریدون گله، فیلمی را ساخت که در حافظه ی سینمای ایران همیشه زنده و روشن خواهد ماند. فیلمی از جنس سینمای بدنه، که با نوشته ای قوی و کارگردانی ای درخشان، تبدیل به یکی از آثار ماندگار سینمای ایران شد. در این اثر، نگاه عمیق گله به قشر خاصی از جامعه، که همان قشر خلافکار و دربه در است، چنان دقیق و زیبا و درست است که جای هیچ بحثی را باقی نمی گذارد. گله آن قدر در این اثر به جغرافیا و شخصیت های خود نزدیک شده که در کمتر فیلم دیگری از این جنس قابل مشاهده است.

زنده یاد فریدون گله، فیلمی را ساخت که در حافظه ی سینمای ایران همیشه زنده و روشن خواهد ماند. فیلمی از جنس سینمای بدنه، که با نوشته ای قوی و کارگردانی ای درخشان، تبدیل به یکی از آثار ماندگار سینمای ایران شد. در این اثر، نگاه عمیق گله به قشر خاصی از جامعه، که همان قشر خلافکار و دربه در است، چنان دقیق و زیبا و درست است که جای هیچ بحثی را باقی نمی گذارد. گله آن قدر در این اثر به جغرافیا و شخصیت های خود نزدیک شده که در کمتر فیلم دیگری از این جنس قابل مشاهده است. "ابی" قهرمان داستان که با باخت در یک شرط بندی باید در هفت کافه از پایین تا بالای شهر مجانی عرق بخورد، به نقطه ای از زندگی بی سامان خود رسیده که همین شرط بندی از دید ما احمقانه، برایش رنگ و بو و مسئولیت یک تعهد و هدف مهم را به خود می گیرد. او کارش را شروع می کند و در هفت کافه عرق می خورد و از پسش کتک. اما او می خواهد که پیروز باشد. برای یک بار هم که شده طعم پیروزی را بچشد، حتی با رسیدن به ته خط. و این کار را می کند. گله در پس این سوژه ی جذاب و تماشاگر پسند، به عمق زندگی این قشر نزدیک می شود و با تصاویر و سکانس هایی درخشان و بیادماندنی عادت ها و خواست ها و امیدها و شکست و دربه دری های این گروه را مانند یک فیلم مستند به تصویر می کشد. این اثر گله از نظر همگان، بهترین و کاملترین اثر اوست. فیلمی که با این محتوا، از این زیباتر و درست تر     نمی توانست جلوی دوربین برود.

اما ترانه ی کندو هم ترانه ایست به طور کامل همجنس فیلم و شخصیت اول داستان.

ترانه سرا ایرج جنتی عطایی، موسیقی و تنظیم زنده یاد واروژان، ترانه خوان ابی.

جنتی عطایی بر روی چندین و چند فیلم گوناگون ترانه نوشته است، که تمامی این آثار پیوندی ناگسستنی با محتوا و فضای فیلم دارند. علت، شاید ارتباط قوی جنتی عطایی با فیلم نامه و توانایی نوشتن ترانه ای همجنس و همرنگ با اثر است. او خود تحصیل کرده ی نمایش است و به خوبی می تواند ترانه سرایی اش را با سیر یک شخصیت در یک فیلمنامه گره بزند و حاصل کارش اثری درخور و همراستا با کلیت نوشته و ساخته ی کارگردان باشد.

کندو نمونه ی بارزی از همین توانایی بالای ترانه سراست. جنتی عطایی هم همگام با فیلم، در ترانه اش قهرمانی با روح پاک، اما شکست خورده و زخمی و بی سامان را ترسیم می کند. کسی که زندگی نفرین شده ای دارد و تا پای مرگ پیش می رود.

از همان بیت آغازین ترانه ‚ ما با یک راوی مواجه می شویم که زندگی خود را به شکلی کاملا تلخ شرح   می دهد و دغدغه ها و مشکلات و آرزوهایش را مطرح می کند.
تنهاتر از انسان، در لحظه ی مرگ

ساده تر از شبنم، رو سفره ی برگ

مطرود هم قبیله، محکوم خویشم

غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم

 

در همین دو بیت، شخصیت "ابی" قهرمان فیلم گله به طور کامل از زبان خودش معرفی می شود. انسانی که تنهاست، تنهاتر از لحظه ی مردن. انسانی که از شبنم روی برگ ساده تر است. انسانی که از قبیله و مردم خودش طرد شده و محکوم و درگیر خودش است. غریبه ای که طعمه ی زخمی این دنیای شلوغی ست که در آن افتاده است.

 

نفرینی آسمون، مغضوب خاکم

بیگانه با نور و هوا، هوای پاکم

تن خسته از تقویم، از شب شمردن

با مرگ ساعت ها، بی وقفه مردن

هم غربت بغض شب، مرگ چراغم

تو قُرُق زمستونی، اندوه باغم

ای دست تو حادثه تو بهت تکرار

پابسته ی این مردابم، بیا سراغم

در این چند بیت هم راوی به شکل مسلسل وار از سرخوردگی و ناامیدی اش از حیات و جایگاه خویش   می گوید. در هر بیت او با تلخی ای که دیگر حالتی گزنده پیدا می کند به بیان حقایق تلخ وجودی اش   می پردازد، و در این کار زمین و زمان را به کار می گیرد تا عمق فاجعه ی زندگی خود را نشان دهد.

هم نفرینی آسمان است و هم مغضوب خاک، با نور و هوا بیگانه است، اما روحش همانند هوای پاکی ست. از تقویم و چرخش روزگار و شمردن شب هایی که صبحی ندارند خسته است. از مردن در هر لحظه، با مرگ هر ساعت و دقیقه خسته است. با بغض شب هم راه و هم غربت است، مرگ چراغ است و آغاز تاریکی. در غوغای زمستان اندوهی ست که بر باغ حاکم می شود.

اما در بیت آخر این بخش، راوی به دستی امید می بندد که حضورش حادثه ایست در این تکرار، و از او   می خواهد که در این مرداب زندگی به سراغش بیاید و او را بیرون بکشد. این دست حادثه ساز، چیزی نیست جز مرگ.

 

تولدم زادن کدوم افوله

که بودنم حریص مرگ فصوله

خسته از بار این بودنم، نفس حبابم

بی تفاوت مثل برکه، بی التهابم

تشنه ی تشنه ی تشنه ام، خود کویرم

با من مرگ سنگ و انسان، تاریخ پیرم

من ساقه ی نورم، میراث مهتاب

تسلیم تاریکی، تو جنگل خواب

 

در این چند بیت هم، راوی باز هم ناامیدانه از خودش می گوید. از این که تولدش به دنیا آمدن کدام افول و سقوط است، که این گونه حضورش باعث مرگ فصل ها و ناامیدی می شود. از بار و سنگینی این بودن خسته است، و زندگی اش مانند حبابی آماده ی نابودی ست و مانند برکه ای بی حرکت و بی التهاب و بی جنبش است. مانند کویر تشنه است و با حضور او مرگ سنگ و انسان فرا می رسد، او خود را تاریخ کهنسالی می نامد که حیات انسان را با ناامیدی و مرگ اجین کرده است. او خود را ساقه ی نوری می داند که از مهتاب بر جای مانده، اما در جنگل خواب شبانه، همین ساقه ی نور هم تسلیم تاریکی، و خاموش می شود.

 

ای ساقه ی عطوفت، ای مرگ غمگین

برهنه کن منو از این لباس نفرین

ای دست تو جواب همه سوالا

از پشت این کندوی شب

منو صدا کن، صدا ...

 

در بخش آخر ترانه، راوی برای رهایی از این همه رنج و درد، دست به دامان مرگ می شود و به پیشواز آن می رود. در این بخش دیگر راوی سرنوشت و زندگی خود را شرح نمی دهد، بلکه از مرگ کمک می خواهد. و با چه لطافتی خواست خود را  با این ناجی ابدی اش مطرح می کند. او از مرگ غمگین که ساقه ی عطوفت و مهربانی ست می خواهد که با حضورش، او را از این لباس نفرین برهنه کند. او از مرگ که پاسخ تمام سوال های بی جواب را با خود دارد می خواهد او را از پشت این کندوی پر هیاهوی در شب مانده صدا کند.

با نگاهی کلی به این ترانه، متوجه می شویم که در تاریخ ترانه ی نوین ایران، ترانه ای با این مضمون وجود ندارد. ترانه ای که از دیدگاهی کاملا متفاوت و غیر متعارف به زندگی و مرگ نگاه می کند و به خوبی به هدفش می رسد. ترانه ای که قهرمان آن، همانند قهرمان فیلم، نه تنها ترسی از مرگ ندارد، بلکه با شهامت به پیشواز آن می رود. ترانه ای که بیشتر پیرو فلسفه ی صادق هدایت است. او نیز زندگی را میدان بدبختی می دید و مرگ را تنها راه رهایی. بد نمی دانم برای آشنایی بیشتر با این نوع نگاه به زندگی، بخشی از یک نوشته ی صادق هدایت با عنوان "مرگ" را در اینجا بیاورم تا نزدیکی فلسفه ی این ترانه را با نگاه هدایت بزرگ ببینیم:

 

"... ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز، تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی. تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی. دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی. تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند. تو زندگانی تلخ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده،  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند. تو هستی که به دون پروری، فرومایگی، خودپسندی، چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده، پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده. از تو گریزان است. فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی، اما تاریکیت می‌پندارند. تو سروش فرخنده شادمانی هستی، اما در آستانه تو شیون می‌کشند. تو فرستاده سوگواری نیستی، تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی. تو دریچه امید به روی ناامیدان باز می‌کنی. تو از کاروان خسته و درمانده ی زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی. تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری... "

اما از ترانه که بگذریم به ملودی و تنظیم درخشان واروژان بزرگ می رسیم. ملودی ای که لحنی غریب دارد و به درستی انتخاب شده و همگام با کلام پیش می آید. در نقاطی اوج می گیرد و در نقاطی سقوط می کند، و این نقاط به درستی طراحی و انتخاب شده اند. شاید بارز ترین نقطه ی این اوج، پایان ترانه است که در آن لحنی التماس گونه و در عین حال مصمم برای راوی انتخاب شده که از مرگ می خواهد او را صدا بزند. سه بار تکرار "منو صدا کن" که با هر بار ادای آن گام اجرایی بالاتر می رود، و در آخر هم کشیدن واژه ی "صدا" به مدت چند ثانیه  و بعد سکوت و پایان ترانه، به خوبی تاکید و پیام ترانه را مطرح  می کند و این انتخاب نشان از فضاسازی و گره خوردگی عمیق کلام و موسیقی در این اثر دارد. در کنار این ملودی زیبا، تنظیم و سازبندی اثر نقطه ی قوت دیگری ست. تنظیمی پر ساز و پر سر و صدا که در ابتدا با تکنوازی سازی کوبه ای شروع می شود و به مرور به تعداد سازها، و لایه های موسیقی افزوده می شود و فضای پر تشنجی مانند خود زندگی شکل می گیرد. این فضا همان فضایی ست که راوی ترانه از زندگی خود تصویر می کند.

 

و اما اجرای اثر، که باز هم یکی از اجراهای بیادماندنی در ترانه ی ماست. ابی مانند همیشه عالی ست. مانند همیشه کلام و ملودی را به خوبی درک می کند. واژه ها را می فهمد و می داند که چگونه آن ها را ادا کند. او به خوبی لحن ترانه و یاس و ناامیدی را با صدایش به شنونده منتقل می کند. به خوبی از پس اوج و فرودها و بالا و پایین رفتن ها بر می آید و اجرایی به یاد ماندنی را از خود به یادگار می گذارد. به هر روی کندو با رنگ و لحنی توسط ابی اجرا شده که در هیچ ترانه ی دیگر او شنیده نمی شود. لحن و رنگ صدایی که او ساخته و پرداخته، فقط برای ترانه ی کندوست و این اوج توانایی یک آوازخوان است.

 

از سایت خاکستری



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.