تبلیغات
cinema - کافکا از دیدگاه سودربرگ


درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

نویسندگان:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

کافکا از دیدگاه سودربرگ

نوشته شده توسط:azarakhsh
دوشنبه 26 شهریور 1386-07:09 ق.ظ

داستان با ماجرای قتل دوست و همکار کافکا یعنی اوارد روبن آغاز می شود. در واقع روبن درحالیکه حامل یک کیف دستی و عازم قصر- مرکز اتوریته جامعه- بوده است به طرز مشکوکی به قتل می رسد. بعد از مدتی کافکا از طرف نامزد روبن یعنی خانم راسمن به مقر تشکیلات مخفی که روبن هم قبلا در آنجا حضور داشته دعوت می شود و بعد از شنیدن توضیحاتی در مورد مشکوک بودن مرگ روبن، خانم راسمن از کافکا می خواهد که با گروه همکاری کرده و در راستای عقاید انقلابیشان قلمفرسایی کند. اما کافکا از انجام آن سرباز می زند و با این گفته که او صرفا برای خودش می نویسد آنجا را ترک می کند.

کافکا از دیدگاه سودربرگ



این که کسی به نیت دیدن یک فیلم متوسط، شروع به دیدن آن کند و وقتی که فیلم به نیمه های خود رسید متوجه شود که با یک اثر فوق العاده روبه روست، می تواند خیلی لذتبخش باشد. در واقع این اتفاقی بود که دقیقا برای خود من پیش آمد. چند وقت پیش فیلم کافکا را به پیشنهاد یکی از اقوام گرفتم و تا چند روز پیش از آنجاییکه که انتظار دیدن یک فیلم ساده که به زندگی فرانتس کافکا می پردازد، رغبتی به تماشای فیلم نداشتم و شاید انگیزه اصلی دیدن آن، نام استیون سودربرگ بود. اما وقتی که از آغاز فیلم گذشت تازه متوجه عظمت کار شدم.

برعکس تصوری که داشتم به جز اقتباسی ناچیز، داستان فیلم چندان ارتباطی به زندگی واقعی کافکا نداشت و درعوض حضور شخصیت کافکا در فیلم بهانه ای بود برای بیان چنین روایت جذابی که به نحوی نوشته های کافکا نیز در آن دخالت داشتند.

فیلم به جز زمان محدودی به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شده است. و شخصیت اصلی داستان یعنی خود کافکا به صورت کارمندی وظیفه شناس و کم حرف مشابه قهرمان رمان محاکمه یعنی یوزف ک نشان داده شده است که به طور ناخواسته درگیر ماجرایی پیچیده شده و دست آخر سلسله حوادث به استحاله او در پایان داستان می انجامد.

داستان با ماجرای قتل دوست و همکار کافکا یعنی اوارد روبن آغاز می شود. در واقع روبن درحالیکه حامل یک کیف دستی و عازم قصر- مرکز اتوریته جامعه- بوده است به طرز مشکوکی به قتل می رسد. بعد از مدتی کافکا از طرف نامزد روبن یعنی خانم راسمن به مقر تشکیلات مخفی که روبن هم قبلا در آنجا حضور داشته دعوت می شود و بعد از شنیدن توضیحاتی در مورد مشکوک بودن مرگ روبن، خانم راسمن از کافکا می خواهد که با گروه همکاری کرده و در راستای عقاید انقلابیشان قلمفرسایی کند. اما کافکا از انجام آن سرباز می زند و با این گفته که او صرفا برای خودش می نویسد آنجا را ترک می کند.



یک شب که کافکا به تنهایی و برای انجام اضافه کاری در اداره مشغول به کار بود،به طور ناگهانی با مردی دیوانه که سعی به کشتن او دارد روبه رو می شود. این مرد با ظاهر ترسناک و جذامی خود در ابتدای فیلم نیز با همکاری در قتل روبن حضور داشت. بعد از قدری تعقیب و گریز، سرانجام کافکا موفق می شود که از دست مرد دیوانه فرار کند. بلافاصله کافکا به مقر تشکیلات مخفی می رود و متوجه می شود که تمامی اعضا به جز خانم راسمن که قبلا ناپدید شده بود به طرز فجیعی به قتل رسیده اند. بعد از کمی تجسس او جسد مردی را پیدا می کند که مشابه مرد جذامی پس سرش به طور دلخراشی بخیه شده است.

سرانجام کافکا تصمیم می گیرد تا شخصا به قصر برود تا به واقعیت پی ببرد. و به کمک مرد گورکن که بیلزبک نام دارد از طریق دریچه ای مخفی خود را به قصر برساند.

در جایی از فیلم، رئیس کافکا به او می گوید که روبن شباهت زیادی به او داشت. به نظر می رسد که انگار روبن نیمه دیگر کافکاست و فرق او با کافکا تنها در آن است که دغدغه کافکا نوشتن افکار کابوس گونه خود است و روبن در جهت گره گشایی از کابوسی است که بشر به دست خود و در واقعیت برای همنوع خود ساخته است. نکته جالب در آن است که تصاویر فیلم تا از قبل از ورود کافکا و رویارویی وی با حقیقت به صورت سیاه سفید فیلمبرداری شده است و به گونه ای نشانی است از ذهنیت و تخیل کابوس وار و برداشت خیالی او از زندگی. درحالیکه با ورود او به قلعه، رنگین شدن تصاویر نشاندهنده دیدن چهره کریه واقعیت برای کافکاست. در حقیقت بعد از ورود به قصر، وقتی دکتر مورناو سیستم های پیچیده خود را به کافکا نشان می دهد به او می گوید: ما در این زمینه موارد مشترکی داریم. و کافکا در پاسخ می گوید که ما هیچ وجه اشتراکی با یکدیگر نداریم. چرا که من تنها کابوس هایم را تخیل می کنم و تو آن ها را به واقعیت تبدیل می کنی.



در انتها کافکا کار ناتمام روبن را به اتمام می رساند و تشکیلات دکتر را که به وسیله آن مغز انسان را تحت سیطره خود قرار داده و او را به حیوانی مطیع و نیرومند تبدیل می ساخت بوسیله بمب منفجر نمود و بعد از کشته شدن دکتر، کافکا به همان دنیای سیاه و سفید گذشته خود بر می گردد. با این تفاوت که به علت درک شهودی ذهنیاتش به نوعی افسردگی مبتلا شده است. جالب اینجاست که به موازات آن ابتلای او به بیماری سل نیز نمایش داده شده است که در واقع عامل اصلی مرگ او بوده است. در اواخر فیلم جایی که از طرف بازپرس برای شناسایی جسد خانم راسمن، کافکا با مشاهده سوراخ روی کف دست خانم راسمن، با لبخند کمرنگی اعای بازپرس را در راستای طبیعی بودن مرگ زن تایید می کند و به نوعی در برابر قدرت ناشناخته ای که ردش در اثار ادبی او قابل پیگیریست زانو می زند.

در فیلم رگه هایی از طنز سیاه نیز دیده می شود. به عنوان مثال سکانس میز شامی که بزرگان قدرت دوره اش کردند و با ولعی تهوع آور و حرکات تند و سریع به خوردن غذا مشغولند و این درحالیست که آواز تند و مضحکی در حال پخش شدن است. مورد دیگر حضور دو مامور کودن و دست و پا چلفتی که تحت عنوان دستیار به کار جاسوسی می پردازند. گویا سودربرگ با طرح این موضوع قصد ریشخند گرفتن ماموران و جاسوسان دون پایه سازمان های امنیتی را داشته است.

در دو جای متفاوت، ماهیت مخوف و اسرار آمیز بیرون قصر به نحو زیبایی به تصویر کشیده شده است. یکی در ابتدای فیلم است که مجسمه ای در میدان شهر با انگشت به قصر اشاره کرده و دیگری در گفتگویی است که گورکن به کافکا خاطر نشان می کند که نمای قصر تنها از دور زیبا و با شکوه است. شاید این گفته به نوعی به وحشتناک بودن رو یا رویی با حقیقت در پس ساختمان سنگی قصر و خروج از رویا متصور انسان دلالت می کند.



در یکی از میزانسن های فوق العاده فیلم، دوربین تصویر نمای دور یک خیابان مارپیچ که انتهای مشخصی ندارد را به تصویر می کشد و چیزی که جذابیت آن می افزاید موقعیت شب و بارانی بودن هوا و از همه مهمتر زاویه اریب دوربین است.

*در جایی خواندم که سودربرگ گفته است که اگر چیزی را در فیلمی دیدید و از آن سردرنیاوردید، این اشکال از شماست. ما حتما منظوری از آن داشتیم. با این گفته فقط خدا می داند که چقدر میزانسن در فیلم بوده و من و امثال من متوجه حضور آن نشده ایم.

 

از وبلاگ دغایغ


 

کافکا

کارگردان: استیون سودربرگ

(Steven Soderbergh)

فیلم‌نامه نویس: لِم دابز

بازی‌گران: جرمی آیرون، ترزا راسل، جوئل گری، لن هولم

محصول مشترک: فرانسه و آمریکا 1991

زمان: نود و هشت دقیقه

برای سینماگران، رفتن به سراغ شاه‌کارهای ادبی یک وسوسه‌ی همیشگی است. منتها خوشا به حال آنان که مرتکبِ این ریسک نمی‌شوند یا اگر می‌شوند بی گدار به آب نمی‌زنند. کم پیش آمده فیلمی درجه یک از یک شاه‌کار ادبی آفریده شود. بهترین اقتباس‌های سینما از ادبیات، از آثار درجه چندم ادبی صورت گرفته. از آثار متعددِ استنلی کوبریک مثلِ "غلاف تمام فلزی"، "چشمان بازِ بسته"، "بری لیندون" و... بگیرید تا "پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته"، ساخته‌ی میلوش فورمن، تا "بر باد رفته" و "پدر خوانده"ها و موارد متعدد دیگر، ما آثاری در اختیار داریم که بیش‌تر با هنر و خلاقیت کارگردان‌ها توانسته‌اند به عنوانِ آثار برتر شناخته شوند، نه به خاطرِ فیلم‌نامه‌های اقتباسی از شاه‌کارهای ادبی. البته استثناهایی همچون "کوروساوا" و "ویسکونتی" و "پازولینی" به کنار، که تا حدی توانسته‌اند از پسِ این دشواری برآیند؛ ولی در نهایت، از نظرِ کمیّت و کیفیت، برترین آثارِ سینمایِ قرن بیست، به کارگردانانِ مولف تعلق دارد؛ چه در اروپا و چه در آمریکا و یا در سینمای شرق. این ادعا و بحث به همین سادگی که گفتم پایان نمی‌یابد و من هم در این‌جا قصد اثبات چنین مدعایی را ندارم. هدفم تنها این بود که به عنوان مقدمه‌ی مطلب، این نکته را یادآور شوم که سینمایِ هنری، در برترین آثار، هنرِ مستقلی است که سعی می‌کند از ادبیات فاصله بگیرد. هر چند این گسستن به طور کامل ناممکن است، اما در حد و حدودی که استادانِ بزرگ سینما همچون چاپلین، روسلینی، برگمن، آنتونیونی، تارکوفسکی، برسون و... پیش رفته‌اند، این فاصله گرفتن کاملا آشکار و البته قابل تامل است.

با این اوصاف ببینیم استیون سودربرگ در کافکای خودش چه کرده. در بخش نخست این نوشته، اطلاعات اندکی درباره‌ی آثار کافکا (به خصوص آن‌ها که در فیلم ازشان استفاده شده) خواهیم داشت؛ سپس در بخش دوم، به ویژگی‌های زیبایی شناسی فیلم (در حد معلوماتم) و میزان مطابقت این فیلم با آثار کافکا خواهم پرداخت.

 



فرانتس کافکا و داستان‌هایش

فیلمِ کافکا درباره‌ی زندگی فرانس کافکاست. یکی از نوابغِ نویسندگی در اوایلِ قرن بیستم. یک یهودیِ آلمانی زبان اهلِ کشور چک، که داستان‌هایش را به زبان آلمانی نوشته و بسیاری او را برترین نویسنده‌ی قرن یا یکی از برترین‌ها می‌دانند. کافکا در داستان‌های کوتاه و رمان‌هایش با تخیلی خارق‌العاده و بی‌نظیر، با استفاده از انتزاعی‌ترین صحنه‌ها، آن چیزی را تصویر کرده که "واقعیت پیش پا افتاده‌" و در عینِ حال توصیف نشدنیِ عصر مدرن خوانده می‌شود. استفاده از انتزاعی‌ترین صحنه‌ها برای به رخ کشیدنِ بدیهی‌ترین واقعیات. کافکا در هر یک از داستان‌های خوبش، یک صحنه‌ی انتزاعی و بی سابقه (چه در ادبیات و چه در دنیای واقعی) را با چنان دقتی وصف می‌کند و جزئیات صحنه و سوژه را با روشی شرح می‌دهد، که آن صحنه برای خواننده عینا تبدیل به واقعیت می‌شود. گیرم که ما در عالم واقعیت، هیچ وقت همچون چیزی را نشنیده و یا تجربه نکرده باشیم. جایی مارکز می‌گوید: «این کافکا بود که به من یاد داد که جور دیگری هم می‌شود نوشت»

این حرف را کسی می‌گوید که یکی از تخیلی‌ترین آثار قرن را پدید آورده. در این‌جا صحنه‌ای بسیار ساده از رمان ناتمام قصر را مثال می‌زنم. صحنه‌ای در این رمان است که برای اولین بار "ک" دستیارهایِ عجیب و غریبش را می‌بیند. شاید چیزی ساده‌تر از توصیف این ملاقات و جود نداشته باشد ولی ببینید این صحنه چه‌قدر غیر طبیعی و ناآشناست:

{ک} به طرف مهمان‌خانه رفت. سرِ پلکان کوچک مهمان‌خانه، مهمان‌خانه‌دار ایستاده بود، سیمایی خوش‌آیند، و فانوسی روشن را بالا نگه داشته بود. ک لحظه‌ای کوتاه راننده‌اش را به یاد آورد و ایستاد...چون در بالا پیش مهمان‌خانه‌دار که فروتنانه بهش سلام داد رسید، چشمش به دو مرد، در دو سوی درگاه افتاد. فانوس را از دست میزبانش گرفت و نور را روی‌شان انداخت؛ مردهایی بودند که پیش از این بهشان برخورده بود و آرتور و یرمیاس می‌خواندندشان. حالا به او سلام نظامی دادند. روزهای خوش سربازی یادش آمد و خندید. از این به آن و از آن به این نگاه کرد و پرسید: «شماها کی هستید؟»

جواب دادند: «دستیارهای شما.»

مهمان‌خانه‌دار با صدایی پست تاییدشان کرد: «دستیارهای‌تان‌اند»

ک. گفت: «چی؟ شما دستیارهای قدیم منید که بهشان گفتم دنبالم بیایند و چشم به راه‌شانم؟»

جواب مثبت دادند.

ک. پس از درنگ کوتاهی گفت: «خوب است؛ خوشحالم که آمدید.»

پس از درنگ دیگری گفت:«خیلی دیر کردید؛ خیلی لاابالی هستید.»

یکی‌شان گفت: «راه درازی بود.»

ک. تکرار کرد: « راه دراز؟ ولی همین الان دیدم‌تان که دارید از قصر می‌آیید»

گفتند: «بله» و توضیح بیش‌تری ندادند.

ک. پرسید: «لوازم و افزارها کجاست؟»

گفتند: «نداریم.»

ک. گفت: «مرحبا به شما! چیزی از مسّاحی می‌دانید.»

گفتند: «نه»

ک. گفت: «اما اگر دستیارهای قدیم منید باید چیزی ازش بدانید.»

آن‌ها جواب ندادند.


 



این یک صحنه‌ی داستانی ساده است. این دیدار می‌تواند یک کابوس باشد و یا یک صحنه‌ی طنز. ولی سراسر رمان این‌گونه است. کابوسی هم در کار نیست. این سبک کافکاست. ما چنان در این داستان کابوس مانند غرق می‌شویم که ابدا واقعیت و رویا را نمی‌توانیم از هم تشخیص بدهیم.

خوب سوال این است که آیا فیلم کافکا هم دارای چنین ویژگی‌ای است؟ خیر. من تصور نمی‌کنم هیچ فیلمی از عهده‌ی چنین کاری برآید و به نظرم، این به دلیل خاصیتِ واقعی‌تر بودن یا عینی‌تر بودنِ فیلم است. سینما لااقل تا به حال نشان نداده که می‌تواند در پرداختن به ذهنیات و آفرینشِ فضاهای انتزاعی، از ادبیات یا فلسفه پیش‌تر برود و یا حتی برابر باشد.

تصویرهایی که فرانتس کافکا در داستان‌هایش ساخته، خارج از داستان ابدا منطقی ندارند: یک روز صبح کارمندی به اسم "گرگور زامزا" از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که تبدیل به یک سوسک بزرگ شده. در داستان، این واقعه‌ی عجیب، تعجب چندانی بر نمی‌انگیزد. این یک اتفاق عادی است چرا که فضای داستان چنین چیزی را عادی جلوه می‌دهد. این واقعیتِ درون داستان، با همه‌ی عناصرِ دیگر داستان رابطه‌ای ارگانیک دارد. کارمند به افکار و نگرانی‌هایش درباره‌ی کار و اداره و زندگی‌اش ادامه می‌دهد. حالا این در سینما تبدیل به یک فیلم علمی تخیلی می‌شود که اصلا ربطی به کافکا ندارد. در "محاکمه"، "ژوزف ک" بی دلیل متهم شده و قانون می‌خواهد او را محاکمه کند. کاملا عادی؛ بدونِ هیچ دلیلی؛ و کاملا قابل باور. این فضایی است که زوزف ک در آن زندگی می‌کند و چیز غریبی در آن نیست و بهتر است گفته شود، غرابتش فراموش شده.
 



فیلم کافکا

"کافکا" دومین کار بلند سودربرگ است. سودربرگ در 26 سالگی، در سال 1989برای فیلم "جنسیت،دروغ و نوار ویدئو" نخل طلای جشنواره‌ی کن را دریافت کرد. اما فیلم کافکا را نمی‌توان موفقیتی برای این کارگردان با استعداد به حساب آورد. این فیلم یک بیوگرافی درباره‌ی فرانتس کافکاست. سودربرگ قسمت‌های مختلفی از آثار و زندگی کافکا را برگزیده و به عنوان سرگذشتِ کافکا به بیننده تحویل می‌دهد:
فیلم به صورت سیاه و سفید و با نماهایی از چهره‌ها و پیکره‌هایی زمخت و هراس زده و در حال فریاد، و همچنین بناهایی عظیم با سقف‌های نوک تیز و معماری قرون وسطایی، شروع می‌شود. گاری‌ای با دو اسب از روی پلی در حال گذر است. شخصی در روی همان پل خود را از دید پنهان می‌کند. وقتی گاری رد می‌شود، این شخص با چهره‌ای هراس زده، به سرعت شروع به دویدن می‌کند. کوچه‌ها و خیابان‌هایی خلوت، با چراغ‌برق‌ها و بافتی قدیمی ، به همراه زاویه‌ی کج دوربین، فضایی ترس‌آور را القا می‌کند. وقتی شخص مذکور بالاخره در گوشه‌ی خلوتی از پا می‌افتد، ما سایه‌ای را می‌بینیم که از سمت راست به او نزدیک می‌شود و سپس در یک نمای بسته، غفلتا از سمت چپ، دستی بر صورت او قرار می‌گیرد؛ با همراهی موزیکی دلهره‌آور، یک قتلِ سریع اتفاق می‌افتد. تا این‌جا ما عناصرِ اصلی سینمای جنایی یا وحشت را در پیش چشم داریم. به علاوه‌ی نورپردازی اغراق آمیز که پرسپکتیو اغراق آمیزی با سایه‌های سیاه و سفید پدید می‌آورد. قاتل با جثه‌ای کوچک، چهره‌ای غیر طبیعی و چندش‌انگیز و فریادهایی دیوانه‌وار نمونه‌ی هیولاهای سینمای وحشت است. پس از خفه‌کردن مرد مذکور، مثل سگ‌ جلوی پای صاحبش زانوزده و انعام می‌طلبد. انعام او گویا مشروب یا شاید نوعی داروست. بلافاصله در پایان این سکانس، در یک نمای باز، مجسمه‌ای  نشان داده می‌شود، که با انگشت به سمت قصری دوردست اشاره می‌کند.
کارگردان در همین ابتدا تکلیف تماشاگر را مشخص کرده. فیلم از مولفه‌های آشنای سینمای جنایی و وحشت استفاده کرده است.
داستان فیلم از این قرار است: در 1918 گروهی آدم‌کش و تبه‌کار در شهر پراگ (زادگاه کافکا) وجود دارند که از آدم‌ها به عنوان موش آزمایش‌گاهی استفاده می‌کنند تا به پیش‌رفت‌های علمی نایل آیند. آدم‌ها، اطرافیان و دوستانِ کافکا یکی یکی ناپدید و کشته می‌شوند. بعد هم نوبت خود کافکاست.
در شهر قصری وجود دارد، که نقشِ مکان‌های خوف‌ناک داستان‌های گوتیک را ایفا می‌کند. جایی است که در آن، با الهام از دستگاه شکنجه در داستان"گروه محکومین"، دستگاهی ساخته شده که یک لنز بزرگ دارد و کارش بررسی مغز آدم‌های زنده، برای کنترل هر چه بیش‌تر آن است و یک دکتر به نام "مورنائو" هدایت‌اش می‌کند.


در طول فیلم، ما کافکا را به عنوان یک کارمند شرکت بیمه، و بعد گرفتار شدنش در دام آدم‌کش‌ها و بعد تعقیب و گریزها و و بالاخره نجات او را می‌بینیم. قسمت‌های مختلف این فیلم، بیش‌تر برگرفته از رمان‌های "محاکمه"،"قصر"و از داستان کوتاه "گروه محکومین" است.
درباره‌ی بازسازی این صحنه‌ها باید گفت: اگر صحنه‌ای از یکی از رمان‌های تولستوی را برداریم و تبدیل به فیلم‌اش کنیم (مثلا صحنه‌ی یکی از مهمانی‌هایی را که در جنگ و صلح آمده) ـ شاید ـ معنایش را ز دست ندهد، و چیزی مستقل و معنی‌دار به نظر برسد. اما مگر در مورد کافکا و صحنه‌های عجیب داستان‌هایش نیز می‌توان چنین کاری کرد؟ تاکید می‌کنم که این صحنه‌ها خارج از ارگانیسم داستان، معنا ندارند. به خاطر این که بدون مدرک، حکم صادر نکرده باشم، چند مورد از ارجاعات بیهوده‌ی فیلم، به آثار کافکا را بررسی می‌کنم:
حضورِ آن دو کارمندِ دستیارِ کافکا (که از رمانِ قصر گرفته شده) در فیلم چه معنایی دارد؟ آن‌ها در پایان فیلم ماموران مخفی یا آدم‌کش شناخته می‌شوند. می‌خواهم بدانم، رفتار مضحک آن دو را در دفتر کافکا چگونه می‌توان تعبیر کرد؟ این بازی‌ها در درون فیلم معنایی ندارند و متکی هستند به متن‌های کافکا و این خبط کارگردان است که عناصر داستانش، ارجاعاتی خارج از متن دارند؛ حال آن‌که در درجه‌ی اول باید در متن فیلم معنا داشته باشند. بیننده‌ی حیرت زده از خود می‌پرسد این دیگر چه جورفیلمی است؟ گانگستری و جنایی است؟ کمدی از نوع برادران مارکس است؟ یا... گویا کارگردان این‌طور تشخیص داده که می‌تواند در کنار یک داستان جنایی، یا یک اثر بیوگرافیک، کمدی یا هر ژانر دیگری را هم وارد کند و ملغمه‌ای همه پسند تحویل مخاطب داد.


من نمی‌گویم که کارگردان باید چیزی همانندِ قصر بسازد، و لی مگر غیر از این است که فیلم‌نامه یا فیلم او باید از منطق و انسجامی درونی برخوردار باشد؟ ما یک فیلم کاملا جدی در پیش رو داریم، که در آن عده‌ای برای کشتار مردم توطئه می‌کنند. به سبک آثار جنایی تاریخ سینما. پس این صحنه‌های کمدیِ بی منطق، دیگر چه صیغه‌ایست؟
پرسش دیگر این است: قصر فیلم، چه ربطی به قصر کافکا دارد؟ هیچی. یک شکنجه‌گاه است. یا چیزی در حد زندان‌های معروف تاریخ. در طول رمان قصر، تمام عوامل دست به دست هم می‌دهند، تا چیزی عجیب و باور نکردنی و وصف ناشدنی به نام قصر ساخته شود. آدم‌هایی که از آن بیرون می‌ایند یا به درون آن راه پیدا می‌کنند، چنان روابط غریبی را پدید آورده‌اند، که با هیچ واقعیتی سازگار نیست. اساسا در طول داستان، ما هیچ وقت از واقعیت مطمئن نیستیم.
باید پرسید به چه دلیل کارگردان، بدونِ درنظر گرفتن ماهیتِ مبهم قصر در رمان کافکا، تاکیدهای بی موردی را در مورد قصرِ فیلمش به عمل می‌آورد. قصر سودربرگ، ماهیتی بدیهی و کارکردی مشخص و پیش‌پا افتاده دارد. رازی در حول و حوش آن وجود ندارد و بنابراین نمی‌توان انتظار داشت همان خاصیتِ رازآمیزِ قصر کافکا را داشته باشد. ولی کارگردان، بی‌خودی می‌خواهد همان کارکرد را به آن بدهد.
بازی جرمی آیرون در نقش کافکا متوسط است. با این حال این‌جا هم کارگردان مرتکب خطای دیگری شده. به خصوص، در اوایل فیلم، آن گشادگی همیشگی چشم‌های این بازی‌گر(که نمایش‌گر بلاهت و یا بی دست و پایی است) ما را محظوظ می‌کند. البته بازی او کلا بد نیست، و اشکال از کارگردان است که این جزئیات را ندید گرفته است. کافی است شما تصویر این دو نفر را با هم مقایسه کنید تا خیلی زود، کافکای قلابی را بشناسید.

قاب بندی‌های و نورپردازی در این فیلم زیباست. فیلم گویا در پراگ گرفته شده و آن پل معروفی که کافکا بر آن قدم می‌زده را در فیلم می‌بینیم.
شگردهای دیگری که کارگردان در فیلم استفاده کرده، از جمله رنگی شدن فیلم به هنگام ورود به قصر(که درآن شباهت چهره‌ی آیرون با کافکا به حداقل می‌رسد) و همچنین، نریشن‌های (گفتار متن) بی خاصیتی که بعضی وقت‌ها در فیلم داریم و... فیلم را نجات نمی‌دهند. نیازی نمی‌بینم همه‌ی مواردی را که کارگردان، بیهوده سعی کرده اثرش را کافکایی کند، مثال بزنم. تلاش کارگردان در این مورد را تنها می‌توان تجربه‌ای ناکام برای سودربرگ و البته راه‌گشا برای دیگران به حساب آورد.

شاید به دلیل همین دشواری‌ها بوده که کارگردان، نه یک اثرِ مشخص، بلکه آثار مختلف کافکا را فیلم کرده. در حقیقت کارِ سودربرگ یک برداشت آزاد از آثار کافکا است و البته بیش‌تر اقتباس‌های موفق (که من دیدم) برداشت‌های آزاد هستند؛ چرا که اساسا سینما و ادبیات، دو هنر متفاوتند و شیوه‌های متفاوتی را می‌طلبند. در این میان، آن‌جا که کارگردان سعی کرده وفاداری‌های بی موردش به کافکا را (با استفاده از بازسازی صحنه‌هایی ازداستان‌ها) نمایش دهد، باید خبط و خطا به شمار آورد نه وفاداری.
در یک کلام: بیش‌ترین کاری که سودربرگ در این فیلم کرده، تقلیلِ هرچه بیش‌تر معنای آثار کافکا، به نفع یک سینمای داستانی کلیشه‌ای و تقریبا عامه‌پسند بوده است.

یکشنبه بیست و هفتم خرداد هشتاد و شش

برگرفته از وبلاگ کپو کوره

 



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:- -

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.